کسرا قندولک مامان

 

به خونه ی کسرا کوچولو خوش اومدید...ممنونم که به ما سر میزنید...



تاريخ : چهارشنبه 21 آبان 1393 | 0:12 | نویسنده : مامی مرمر |

غلت زدن نی نی

دیروز یعنی تو 3 ماه 26 روزگی برا اولین بار از رو کمر غلت خوردی و رفتی رو شکم...امروزم یبار دیگه انجامش دادی..تازشم پسر گلم یکم حرکتم داره اما خیلی کم تازه یاد گرفته پسرم...ایشالا 120 ساله شید هردوتون...



تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 12:53 | نویسنده : مامی مرمر |

دندونی

مبارکت باشه عزیزم...اولین مرواریدتو تو سن 3 ماه و 23 روزگی یعنی 3 روز پیش دیدم..خیلی شوکه شدم...پایین سمت راست اما دو تا جلویی نبودا..کنارشون بود...دیشب که داشتی گریه میکردی و دو دستی تو دهانت میکردی اومدم بازم معاینه کردم دهنتو دیدم  بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــله دو تای دیگه هم بالا درآوردی..خیلی شوکه شدم آخه با این سن کمت خیلی داری اذیت میشی جیگرم...خلاصه بگم مروارید کوچولوهات مبارک باشه پسرکم...فردا میبرمت دندون پزشکی ببینم چی میگه...امیدوارم مشکلی نباشه...



تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 11:09 | نویسنده : مامی مرمر |

بارداری و زایمان(با سانسور و بدون سانسور)

خیلی روزای سختی رو گذروندم..از هفته 33 درد شدید زایمان رو تجربه کردم...هر لحظش به سختی میگذشت..دیگه تحمل درد نداشتم...انقباض های شدید و پشت سر هم..تا اینکه تو هفته 37 خانم دکتر فرزانه نظری عملم کرد...شب قبل از عمل باید بستری میشدم بیمارستان..من و بابایی و خاله مروارید رفتیم بیمارستان خلیج..بابات کارای بستری رو انجام داد و ما هم قرار شد یک ساعت دیگه بریم تو بخش...بابا علی رو فرستادیم رفت خونه...من و خاله مروارید رفتیم ساندویچ هات داگ و دوغ خریدیم و خوردیم...بماند که چه ساندویچ بی مزه ای بود...یکمم چرخیدم تو محوطه و کتاب و پازل خریدیم..بعدش رفتیم تو بخش تا بستری شیم...گفتن همراه قبول نمیکنیم..ما هم زنگ زدیم واسه بابایی و گفتیم قضیه از این قراره..منم گفتم من عمرا بتونم تنها بمونم...از اونجا که بابات پرستاره و پرسنل بیمارستان یه آشنایی پیدا کرد ..اومدن از ما معذرت خواهی کردن و یه تخت و پتو هم آوردن واسه خاله..کلی هم تحویلمون گرفتن...خلاصه اونشبم با هر سختی بود گذشت ...ساعت 7 صبح بیدارمون کردن گفتن زود بیاید وگرنه به عمل نمیرسید..ما هم زود آماده شدیم و با استرس زیاد و چادر و مقنعه بیمارستان راهی اتاق عمل شدیم.(قبلنا اینجور نبودا).از اونورم خاله مریم و بابایی اومدند پشت در اتاق عمل...یه دو ساعتی من و یه خانوم زائوی دیگه معطل شدیم گفتن خانوم دکتر یه عمل سخت داره...خلاصه من کلی استرس داشتم..همینجوری اشک میریختم و صلوات میدادم..تا اینکه یهوویی کیسه آبم پاره شد(نمیتونم وارد جزئیات شم)..ما رو فوری بردن اتاق عمل و سرم و فشار از اینجور چیزا گفتن که مثلا دکترم برسه اما نه خانوم دکتر خیلی کارش طول کشیده انگاری..خلاصه ما رو آوردن بیرون رو صندلی نشسته بودم و  منتظر بودم تا اینکه بعد از 1 ساعت دکترک کارش تموم شد و منو بردن اتاق عمل ..وای خیلی استرس داشتم همینجوری اشک میریختم خیلی ترسیده بودم آخه زایمان اولم خیلی وحشتناک بود..درد شدیدی داشتم بعد از عمل..آمپول بی حسی رو تو کمرم زدن و کم کم بی حس شدم و عمل شروع شد ولی خداییش خیلی خوب بود لحظه لحظشو دوست داشتم...وقتی صدای گریت تو اتاق عمل پیچید خیلی خوشحال شدم فوری گفتم میخوام بچمو ببینم..همش نگران بودم هی میپرسیدم نی نیم سالمه..اونا هم میگفتن آره سالمه نگران نباش..خلاصه خیلی لحظه قشنگی بود وقتی صورت ماهتو دیدم...عمل که تموم  شد منو بردن تو ریکاوری هنوز هیچ دردی نداشتم...یکساعتی اونجا بودم بعد از اون بردنم تو بخش..خیلی خوب بودم هنوز دردی نداشتم از دیدن بابایی و خاله مروارید و خاله مریم و مسیحا کوچولوم خوشحال بودم..قرار بود یه اتاق خصوصی داشته بشیم اما انگاری یکی قبل از ما اومده بود و زرنگ بازی کرده بودن...وللش بابا اصلا مهم نیست شاید خیریتی داشته آخه یه هم اتاقی داشتیم که بعد از 16 سال بچه دار شده بودن..چون خانومه شیر نداش من گهگاهی به اون نی نیه هم شیر میدادم...تقریبا 1 روز بستری بودیم بعد از اون اومدیم خونه..تو این مدت زیاد درد نکشیدم..خدا رو شکر سرپا هم بودم..فقط دفعه اولی که خواستم پاشم خیلی بهم سخت گذشت..همش شیاف میذاشتم تا زیاد درد نکشم..اما خداییش خیلی راضی بودم دست خانوم دکتر نظری درد نکنه..عملم عالی بود بر خلاف زایمان اولم خودم از روز دوم سرپا شم و تونستم کارای شخصیمو بکنم...هنوزم که هنوزه دعاش میکنم...(این بود خاطره زایمان من با کلی سانسور و بدون سانسور)



تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 10:55 | نویسنده : مامی مرمر |

بالاخره آپ کردیـــــــــــــــــــــــــم بعد از ماه ها...

سلام به پسرای گلم..که از تموم دنیا واسم با ارزش ترن...امیدوارم همیشه همیشه صحیح و سالم در پناه خدا باشین...

یه سلام گرم هم خدمت دوستای خوبم که تو این مدت خیلی سراغ ما رو گرفتن...امیدوارم هرجا هستید شاد و خرم باشید..

تو این مدت من باردار شدم و بی حوصله ...دیگه همش میخوابیدم و میخوردم و به کسرا و کارای خونه میرسیدم..خلاصه سرم شلوغ بود حسابی.....



تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 10:15 | نویسنده : مامی مرمر |

تولدت مبارك. پسر كوچولوي خودم....

                                                                        ...الهي قربونت برم امرروز٢ساله شدي عزيزم...الهي ١٢٠ سالگي تو ببينم مامان،



تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | 8:21 | نویسنده : مامی مرمر |

نوروز و 21 ماهگیت مبارک عزیزم...

 سلام به پسر گلم و همه دوستای مجازیم..امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین..کسرا جان این دومین بهاریه که داری تجربه میکنی...امیدوارم 120 تا بهارو ببینی..قربونت برم نوروز امسال واسه خودت مردی شدی ماشالا..امروز 21 ماهه شدی..و وارد 22 ماهگی شدی..راستی خیلی حرفای خوشملی میزنی..دل هممونو میبری...گفتگوی تلفنی کسرا و بابا علی..

کسرا:ایو  سیام...

بابایی:سلام عزیزم..خوبی؟چی میخوای برات بیارم؟؟

کسرا:شیر کاکایو...موز...هاشک..اکلات..بستـــــــــــنی..

خلاصه هرچی خوردنی بلدی ردیف میکنی واسش...

بابایی:باشه میارم ..خوب حالا یه شعر واسم میخونی؟

کسرا:هرگوش نازه..کاهو اخوره..

هرکی هم اذیتت کنه یا داد بکشه سرت فوری میگی :مامان مرمر دبا اخنه(یعنی مامان مرمر دعوا میکنه)..نرده های خونومونم تازه زدیم..خیلی حساسی بهش..نمیذاری هیچ کس بهش دست بزنه..عمه صدیقتو هم عمه صیکه صدا میزنی...به خاله مرواریدتم میگی آباجی...همچنان مامانی هستیو یه لحظه هم تحمل دوریمو نداری...هر چیزی رو هم برات میکشم اسمشو میگی ..خونه میکشم میگم این چیه؟میگی خونه خاله میم...به جوجو هم میگی جونجشک(یه چیزی بین گنجشک و جوجو)قربون حرف زدنت الهی...وقتی میخوای بگی مثلا مامان رو دوست داری میگی:مامان مرمر نازه..عزیزه...جیگله...خلاصه بگم خیلی دوست داشتنی و نمکی و گلی..هر روزم بیشتر از قبل دوست دارم...امیدوارم امسال سال خوبی برامون باشه و کلی چیزای جدید یاد بگیری...بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس....

راستی هنوز همون 12 تا دندونو داری...

 



تاريخ : شنبه 2 فروردين 1393 | 18:51 | نویسنده : مامی مرمر |

کارای جدید..

واااااای باورم نمیشه این منم دارم آپ میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بریم سراغ کارای جدیدت که از بس ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم..اول از همه بگم موقع اذان میری وضو میگیری و میای نماز میخونی..وقت خواب هم بدون اینکه مامان رو اذیت کنی  میری و سرجات میخوابی..هر وقت میخوای خودتو لوس کنی میگی مامان مرمر نازه ..عژیژه(عزیزه)..باباعیی(بابا علی ) نـــــــازه...دیگه اینکه همش تو خونه راه میری و میگی تبید ممد )یعنی تولد ممد ((آخه 2 تا اسم داری و اون یکی اسمت محمده..در واقع محمد کسرایی...))و اینکه امسال دو تا جشن میخوام برات بگیرم چون خیلی تبلد دوست داری بقول خودت..یکی خونه مادر جون ایرانت مامان باباعلی برا خودشون و اقوامشون و یه جشن کوچولو خونوادگی هم برا خودمون که با خاله هاتو و ختر عمه هامو و زنداییتو دختر داییام میگیریم..دوست دارم تو خونه نباشه..حالا ببینیم چی میشه تا اون موقع...

حرف زدنتم ماشالا عالی شده همه چی میگی عین طوطی..من:کسرا اسم کشورمون چیه؟کسرا:ایهان..من:اسم پایتختمون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟کسرا:تیران..فارسی تا 10 بلدی..انگلیسی تا 3 بلدی فعلا..خیلی هم به شیر علاقه داری و هی میگی شیر کاکایو ولی از اونجایی که برات بده من فقط شیر ساده بهت میدم..دوست داری خودت غذا یا آب بخوری اگه من بخوام آب بهت بدم قهر میکنی و میری..به دوچرختم علاقه وافری داری...راستی 2 هفته پیشم اسهال و استفراغ شدید گرفتی..این دومین بارته ..یه بار اول پاییز یه بارم الان تو سن 20 ماهگی...وای من همه چی رو با هم قاطی میکنم خوب چی کار کنم دیگه از بس ننوشتم نمیدونم کدومشو اول بنویسم..اصلا چه اشکالی داره مهم اینه که برات بنویسم که یادگاری بمونه..مگه نه؟؟؟؟؟؟

دیگه اینکه مث بابا علی به تلویزیون خیلی علاقه داری..منم از فرصت استفاده میکنم و مواقعی که کار دارم میشونمت پای تلویزیون تا کارتون ببینی البته فاصلت با تلوزیون همیشه مناسبه...وقتی هم که دوست داشته باشی برات کارتون بذارم میای میگی مامان برنامه کودک کاتون سی دی..دیگه اینکه رنگارو هم تا حدودی بلدی..رنگ زرد و سفید و صورتی رو بیشتر از بقیه رنگا میشناسی...راستی اون روز اومدم پتو تو بشورم  نمیدادیش بهم ..بزور راضیت کردم آخه خیلی دوسش داری...یه چیز دیگه یادم اومد..بهت میگم کسرا برق چیه؟میگی خطناکه..در مورد چاقو و آتیشم همینو میگی..اسم بعضی  میوه ها رو بلدی مثل:موز(خیلی بهش علاقه داری اگه بهت بدم روزی 10 تا هم میخوری.)..ناهنگی بقول خودت..هیی(هویج)..خیار..سیب..انگور..هنونه(هندوانه)..پیزاز(یعنی پیاز)..گوجه..

به بستنی خیلی علاقه داری...هر غذایی رو هم برات میارم میگی سوپ..خرما رو هم دوست داری..هروقت میلت بکشه میگی خما اده(یعنی خرما ارده)...

دیگه چیزی یادم نمیاد..اگه یادم اومد میام و مینویسم البته که چیزای بیشتری بلدی اما مامان تنبلت آپ نمیکنه تا یادش میره..

بریم سراغ عکسات...

بقیش ادامه مطلبه ...بفرمایید..



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 16 اسفند 1392 | 19:42 | نویسنده : مامی مرمر |

محاسبه گر سن...

پسر گلم مامان امیر علی جون با محاسبه گر سن ;سن پسرشو نوشته بود.منم خوشم اومد و سنتو حساب کردم گل پسرم..امیدوارم خوشت بیاد..

 

تاریخ تولد شما : ٢/تیر/١٣٩١
تاریخ تولد شما به سال میلادی: 2012/6/22
روز تولد شما :جمعه
سن شما چقدره؟ : 1 سال 7 ماه 14 روز
از تولد شما چقدر گذشته ؟
چند ماه : 19 ماه
چند هفته : 84 هفته
چند روز : 594 روز
چند ساعت : 14,256 ساعت
چند دقیقه : 855,395 دقیقه
چند ثانیه : 51,323,711 ثانیه
چند روز تا تولد شما باقی مونده؟! 136 روز


تیر


اطلاعاتی در مورد ماه تولد شما
سمبل : خرچنگ
عنصر : آب
شغل تیری ها:برج سرطان (تیر)
متولدین این ماه شنوندگان بسیار خوب و برای دردودل فوق العاده هستند. این افراد طبیعتاً برای شغل هایی که نیازمند ارائه ی پند و اندرز است مثل مشاوره، حقوق، روانشناسی، روانپزشکی و تدریس بسیار مناسب هستند. اینها افرادی احساساتی هستند، به همین دلیل نسبت به احساسات دیگران نیز حساس می باشند و هر کاری از دستشان برمی آید برای رفع درد و رنج دیگران انجام می‌دهند.

رازهای رفتاری متولد تیر

تحت هیچ شرایطی متولد تیر ماه را دست نیندازید ؛ متولدین تیر ماه برای ارضای خواسته خود به دنبال عشق و محبت خالص، حقیقی و ابدی هستند.آنها از دریافت گل و هدایای مختلف لذت زیادی میبرند ؛ به آنها توجه زیادی نشان دهید ؛ انها از این که ساعات طولانی را با همسر یا عزیزانشان در محیطی صمیمی و گرم سپری کنند، خیلی به وجد می‌آیند.آنها عاشق خانه و خانواده‌شان هستند ؛ همیشه تاریخ‌های مهم مثل سالگرد تولد، ازدواج یا اولین روز آشنایی‌تان را به یاد داشته باشید و به آنها هدیه بدهید.آنها دوست دارند مورد عشق و علاقه کامل طرف مقابلشان قرار بگیرند پس به آنها عشق بی قید و شرط بورزید و محبت کنید.آنها از دریافت کارت‌های تبریک در مواقع مختلف لذت میبرند ؛ هرگز و تحت هیچ شرایطی، آنها را دست نیاندازید و مسخره‌شان نکنید چون ممکن است شوخی‌های شما را خیلی جدی بگیرند و احساساتشان خدشه‌دار شود.اگر موقعیت و شرایط مناسب در اختیار آنها قرار بگیرد، ممکن است برخی مواقع خاص تبدیل به افرادی فریب کار شوند.آنها روابط دوستانه تدریجی را ترجیح می‌دهند ؛ همواره به اعضای خانواده آنها احترام بگذارید تا مورد احترام آنها قرار بگیرید.

سیاره : ماه
عضو آسیب پذیر :سینه و شكم

روز اقبال : دوشنبه
اعداد شانس :3و7
سنگ خوش یمن :یاقوت قرمز

رنگ : نقره ایی
حیوان : حیوانات صدفدار

 



تاريخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 | 0:07 | نویسنده : مامی مرمر |

یه عالمه حرفای نگفته...

سلام به گل پسر خوشگلم و دوستای عزیزم...وااااااااااااای نمیدونم من تنبلم...کارم زیاده...کسرا شیطونه..یـــــــــــــــــــــا  حوصله تایپیدنو ندارم..ولی فکر کنم جواب صحیح گزینه الف و داله.....اصلا حس نوشتنو ندارم...

 

اول از واکسن 18 ماهگیت بگم که بالاخره تموم شد..خیلی استرس داشتم آخه ازش یه غولی ساختن...البته خیلی دردناک بود واست اما همش بیشتر از یه روز طول نکشید...یه روز قبل از 6 مین سالگرد دایی مجید نوبت واکسنت بود یعنی روز چهارشنبه 4/10/92......قبلش بهت شربت استامینوفن دادم و رفتم پایگاه بهداشتی..اول وزنو و قدت و اندازه گرفت که اصلا راضی نبودم از وزنت...با اینکه غذا خوردنتم بد نیست..بگذریم خلاصه ساعت 10 و نیم بود که واکسنتو زدیم ..بعدش اومدیم خونه و خدا رو شکر حالت خوب بود ولی از ساعت 2 بعد از ظهر درد پات شروع شد و شروع کردی به نا آرومی..به هر دردسری بود خوابت کردم..اما وقتی از خواب بیدار شدی حتی نمیتونستی راه بری و بلند بلند گریه میکردی...هر کاری کردم آروم نشدی و لباس پوشیدیم و رفتیم خونه مادر جون ایران..اونجا همش رو پای مادر جون نشسته بودی و جم نمیخوردی..قربونت برم خیلی درد داشتی چون حتی نمیتونستیم بغلت کنیم.پات درد میگرفت...کم کم ترست ریخت و یه خورده رو پاهات راه رفتی...این وضعیت ادمه داشت تا فردا عصرش که از خواب بیدار شدی که بریم مراسم دایی مجید..دیگه اثری از درد نبود..خوب خوب شده بودی عزیزم...خدا رو شکر که واکسناتم تموم شد تا 6 سالگی...

 

خوب حالا بریم سراغ پروژه عظیم می می گیرون...که یه خورده سخت بود و از تاریخ 7/10/92 (یعنی 1 سال و 6 ماهگی)شروع شد... بازم زیاد اذیت نشدیم هیچ کدوممون..چون از یک سال و چهارماهگیت  شیر روزتو کم کم کرده بودم بخاطر همین زیاد دچار مشکل نشدیم...اول از همه اومدم شیر زمان بیداریتو قطع کردم و فقط موقع خواب بهت میدادم...بعد کم کم شیر قبل از خوابتو هم قطع کردمو و فقط موقعی که خواب بودی بهت میدادم...شیر شبتو به 3 بار در خواب کاهش دادم و بعد چندروز 3 بار شد 2 بار..وقتی که عادتت شد کردمش 1 بار در شب و بعد از اون خداحافظ می می...البته شیر پاستوریزرو میخوری..اونم با لیوان..روزی 2 تا شیر ..غذاتم خیلی خوب شده..امیدوارم وزن گیریت یه خورده بهتر شه....راستی خوابتم خیلی خوب شده...راحت میخوابی تا ساعت 9ونیم یا 10...

 

حالا نوبت پروژه ی بسیار بسیار عظیم از پوشک گیرون...که از یکسالگی شروع کرده بودیم و مرتب میبردمت دستشویی تا جیش کنی ولی خودت خبر نمیدادی..البته شبا اصلا خودتو خیس نمیکردی..ولی با اومدن زمستون پروژمون نیمه کاره موند و گذاشتیمش برای بعد از سرما..الان دوباره یه 10 روزیه که از سر گرفتیمش با این تفاوت که دیگه خودت جیشتو میگی و شلوارتو خیس نمیکنی...ولی همچنان با پی پی کردنت مشکل داریم..البته گاهی اوقات میگی ولی بیشتر اوقاتش شلوارتو کثیف میکنی...قشنگ میری یه گوشه می ایستی و کارتو که تموم کردی میای میگی پی پی..نمیدونم باید چیکار کنم که یاد بگیری...قشنگ برات توضیح میدم که باید پی پیتو تو دستشویی کنی..اما بازم کار خودشو میکنه...خوب بگذریم تا همینجاشم که جیشتو میگی راضیم بقیشم کم کم جور میشه...

 

دندوناتم 12 تا شدن..6 تا پایین و 6 تا هم بالا....

 

حرف زدنتم ماشالا هزار ماشالا عالی شده...جمله بندی هم بلدی...اسمای دو بخشی رو خیلی قشنگ تلفظ میکنی..میگی بابا ایی(باباعلی)..مامان مرمر...عمو امین...دایی مهدی...دایی مجید..دایی ممد...ماجون(مادرجون)...باجون(بابا جون)...کاله میم(خاله مریم)...خیلی از کلمه ها رو هم میتونی تلفظ کنی مثل:لباشویی(ماشین لباسشویی)..اچال(یخچال)..کاشن(کابشن)..جوجات(جوراب)..باهون(بارون)..بابازی(بخاری)..انگاگو(النگو)...و خیلی کلمات دیگه...چنتا شعر هم یاد گرفتی ..خرگوش من چه نازه..یه توپ دارم قلقلیه..کلاغه میگه قار قار..بعبعی میگه بع بع...البته با همکاری هم میخونیم...یه کم من یه کم تو...وقتی ازت میپرسیم کسرا پسر  کیه ؟میگی علی  مرمر..

 

خوب بقیشم یادم نیست..هروقت یادم اومد میام مینویسم پسر گلم...

حالا میریم سراغ عکسای خوشجلت:

بقیه عکسا ادامه مطلب...بفرمایید لطفا...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 14:49 | نویسنده : مامی مرمر |

قندولکم.....

سلـــــــــــــــــــــام........سلام به روی ماه پسر خوشگلم..الهی مامان قربون چشای نازت..اومدم تا شارژ نتمون تموم نشده چنتا عکس بذارم و برم...

اول از همه بگم که هروقت صدات میزنیم فوری میگی بیه(بله)...البته گاهی اوقاتم شیطونی میکنی میگی چیه؟؟هرکاری هم برات انجام میدیم تشکر میکنی و میگی دس دلد(ینی دست درد نکنه)..

 

خوب بریم سراغ عکسات...

ادامه مطلب فراموش نشه هاااااا



ادامه مطلب
تاريخ : يکشنبه 1 دی 1392 | 22:36 | نویسنده : مامی مرمر |

طوطی مامان...

ماشالا هزار ماشالا حرف زدنت عالی شده پسرم...هرچی ما میگیم تو هم تکرار میکنی...بعضی کلمه ها رو که واقعا خوب تلفظ میکنی...فقط مونده جمله بندی که اونم به امید خدا همین روزا یاد میگیری...بعضیاشو پایین برات مینویسم...

مـــــــــــــاتین(ماشین)...آتیش..گل..ماهی..پنه(پروانه).امین..پده(پرده)...ناهگی(نارنگی)..پتال(پرتقال)..بیت(سیب)آتین(آستین)..پتو...بوپ(توپ)...دخ(درخت)....بگ(برگ)..ابو(ابرو)..قطه(قطره)..اگوش(خرگوش)...صدای اذان که از مسجد میاد میگی:اذااااان...هروقتم شیشه الکلو میبینی میگی اکل...وقتی صدات میزنیم جواب میدی بله البته گاهی اوقات...همین الان که دارم این پستو مینویسم گفتم البته تو هم گفتی ابته...الهی قربون شیرین زبونیات...هرجا هم پریز و سیم برق و کنتور میبینی فوری میگی برق..راستی تا یادم نرفته بگم که عاشق آچار و پیچ گوشتی و انبر و چاقو و بیل و و هرچی بهت ربط نداره هستی..و همیشه باید یه آچاری دستت باشه و در حال تعمیر وسایل خونه...چند روز پیش بابایی داشت بخاریمونو تعمیر میکرد منم پیچ گوشتیتو داده بودم دستت که بهونه نکنی...نگو تو زرنگتر از این حرفایی پیچ گوشتیتو میدادی به بابایی و پیچ گوشتی بابایی رو ازش میگرفتی...

چند روز دیگه هم واکسن 1 سال و 6 ماهگیتو باید بزنی..از همین الان استرس دارم ..خدا کنه  مشکلی پیش نیاد برات عزیزم...چون یه هفته بعد از واکسن قراره پروژه می می گیرونو شروع کنیم...



تاريخ : شنبه 23 آذر 1392 | 19:35 | نویسنده : مامی مرمر |

سلااااااااااام ما بازم اومدیم

بازم اومدم برات بنویسم پسر گلم..بخاطر گل روی دوستای خوب مجازیمون و اینکه دلم نیومد وبتو نیمه کاره رها کنم...

تقریبا همه کلمات رو میتونی بگی..هر کدوم با زبون خودت....

باباساجی(باب اسفنجی)...بابایی و مامانی تازه یادگرفتی یه یی آخرش اضافه میکنی.....دایی...خاهه(خاله)..سلام کردن و هم خوب خوب بلدی..دس(دست)...پا..امی(ینی سامی)...رنگ قرمز و آبی رو هم رو مقواهایی که برات رو کمد دیواری زدم بلدی..من میگم کلاغه میگه..کسرا:قار قار..من:مامانش میگه .کسرا:زس(ینی زهرمار)..من:سگ به انگلیسی چی میشه؟کسرا:دا(ینی داگ)..صدای همه حیوونا رو هم بلدی تقریبا...بامپ(ینی لامپ)..گل..من :ببعی میگه..کسرا:به به..من:دنبه داری؟؟کسرا:نه نه ..من:پس چرا میگی ..کسرا:به به..شعر آهویی دارم خوشگله هم خیلی دوست داری وقتی میگم بخون از اول تا آخرش میگی آهویییییییییییی..آهویییییییییییی...وقتی چیزی رو میخوای میگی:بددده...وقتی میگیم کسرا بیا اگه دوست نداشته باشی میگی نیام...هروقت بغل میخوای میگی:باگا...

چندروز پیشم بیمارستان بستری بودی..یه سرما خوردگی خیلی شدید...خیلی اذیت شدی گل پسرم اینروزا همش درگیر مریضی هستی نمیدونم کی میخوای خوب شی؟..

گاهی اوقات داریم راه میریم تو خیابون یهویی دستتو میاری بالا به نشونه سلام کردم نمیدونم با کی سلام میکنی..

2 تا بابا جونیاتم خیلی دوست داری..صداشون میزنی باباجی..

 

اینم از عکسات..یه هفته پیش منو و تو بابایی غذامونو برداشتیم زدیم به دل کوه و دشت...

 

 

ادامه مطلب لطفاااا...

با این الاغه بیاید خسته نشید..



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 17:41 | نویسنده : مامی مرمر |

فکر کنم دیگه تو وبت ننویسم برات ...

کسرا تو رو خدا مامانو ببخش آخه خیلی وقته دل و دماغ نوشتنو ندارم...شاید دیگه برات ننوشتم البته میخوام خاطراتتو تو چنتا دفتر برات بنویسمو نگه دارم...

قربونت برم من خیلی چیزا رو یاد گرفتی اما چیکار کنم دست خودم نیست حسابی تنبل شدم...

اول از همه بگم خیلی وقته فکر کنم 1 سال و 4 ماهه بودی که دندون هفت و هشتمیت نیش زد...قبلنا گفته بودم دندون 7 دراومده اما اشتباه متوجه شده بودم آخه فقط یکم لثت سفت شده بود ..

کلمات و کارای جدیدی که یاد گرفتی:آکل(ینی عاقل)..اب(ابر)...اتل(ینی عسل)..به غزل دختر خالتم میگی(عز)..ممد(دایی ممدتو صدا میزنی)...فامیلتو هم بلدی میگی حاتی(ینی حیاتی)..راستی به رنگ آبی هم میگی آبو...میگم بابا علی کجاهه ؟؟قبلنا میگفتی کار ولی الان میگی کاکی کار (ینی رفته کاکی کار کنه)..میگم دایی مهدی کجاهه؟میگی کنگا(ینی کنگان)..دخ(درخت)..میگم امام اول کیه؟میگی علی...به نان میگی نانا....به غذا میگی به به..اعضای بدنتم کامل بلدی حتی ناخن و انگشت و شکم و ناف و ابرو هم بلدی...دفعه پیش اومدم و گفتم اصلا اهل خراب کردن اسباب بازیهات نیستی بازم اشتباه کردم آخه تو این کار استادی قبلنا بلد نبودی تازه بلد شدی..

 

عاشق آتیشی..هرجوری باشه دوست داری..دیونم کردی بخدا همش سر زبونت آتیشه..به بخاری هم میگی آتیش..چه ذوقی کردی چند روز پیش وقتی بیدار شدی و برای اولین بار بخاری رو دیدی که روشنه..

دیوونه خارجی حرف زدناتم...

روزا هم دیگه شیر نمیخوری خودت ترک کردی..فقط موقع خواب نوش جان میکنی..البته شیر پاستوریزرو جایگزین کردم..

یه هفته پیشم افتادی..صورتتم زخمی شد..الهی مامان فدای صورت ماهت..چنتا عکس از صورت زخمیت گرفتم برات میذارم...

 


 

بپر بیا ادمه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1 آذر 1392 | 21:34 | نویسنده : مامی مرمر |

ناناز مامان....

قربونت برم کسرا جونم ماشالا هزار ماشالا واسه خودت مردی شدی...هرروز که میگذره فهمیده تر میشی...چیزای جدید یاد میگیری..خیلی منظمی همیشه دوست داری هر چی رو جای خودش بذاری..چند روز پیش کلاس داشتم وقت نکردم خونه رو مرتب کنم یه کم بهم ریخته بود فهمیدم خیلی ناراحتی یکم خونه رو نگاه کردی و بعدش گفتی هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه..ماما..بعدشم شروع کردی به جمع کردن اسباب بازیهات..لباسای منو ورشون داشتی دادی بهم..کفشتو گذاشتی تو جاکفشی و لیوانتو بردی تو آشپزخونه..الهی من قربونت برم دوست دارم همیشه همینجوری باشی..

یه مکعب داری  شکل های مختلفه روشه مثل خورشید..ماشین..پیرهن..سیب..توپ..خونه..هرکدومشو میگم فوری پیداش میکنی برام...

کارتای بن بن بنتو هم همشو بلدی...رنگارو هم شروع کردیم..قرمز و آبی هستیم فعلا..تا حدودی حالیت میشه..عجله ای نیست کم کم یادشون میگیری..

یاد گرفتی دستاتو میبری بالا و دعا میکنی و یه چیزایی برا خودت میگی..معنی چرخیدنو هم بلدی..

صدای اذان رو که میشنوی فوری میگی اذا..اونروز عمت بهت گفت عمه بیرون نرو عقربه..حالا از اون روز به بعد همش میگی اگب..عروسکتو هم رو پات لالا میکنی...راستی اصلا اهل خراب کردن اسباب بازیاتم نیستی تازه اگرم خراب شن ناراحت میشی و سعی میکنی درستشون کنی...

 

 

الهی فدات بشم مامانی چندروزه مریضی..فکر میکردم بخاطر دندوناته..اما امروز صبح که پاشدی از خواب دیدم داری سرفه میکنی..

 

اینم چنتا از عکسات...

ادامه مطلب فراموش نشـــــــــــــــــــــه...

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 11 آبان 1392 | 14:14 | نویسنده : مامی مرمر |

بالاخره آپ کردم..

خیلی وقته برات آپ نکردم..کلی چیزای جدید یادگرفتی که خیلی هاش یادم نیست...

لغات جدید:عمه...آتیش...دای(دایی)..خاله...ترتر(ترنم)...

اسمتو هم بلدی بگی...راستی ادای بابا علی هم درمیاری..میگی خ خ خ بعد میری بیرون آب دهانتو میریزی ..واااااااااای خیلی بامزه میشی اصلا میدونی چیه کلا آماده باشی ها..هرکی هرکاری میکنه تو فوری تکرارش میکنی عزیزم...

راستی جدیدا جمله هم میبندی...اولین جملت وقتی بود که خاله مریم عطسه کرد تو فوری گفتی عطسه کرد...جمله بعدیتم موقعی بود که داشتم باهات حرف میزدم نمیدونم حرف چی میزدیم ولی من بهت گفتم ترنم کیه؟؟تو هم تکرار کردی ترتر کیه؟؟نه یه بار صد بار گفتی....

برات یه بازی فکری هم خریدم خیلی خوبه دارم بهت حیوونا رو یاد میدم...میخوام رنگارو هم جدی باهات کار کنم...دوست دارم همه چی رو بلد باشی..

راستی دیروز فیلم عروسیمونو تحویل گرفتیم بعد از این همه مدت..و اولین بار فیلممونو با پسرم دیدیم...اولش که فیلم رو گذاشتم همش بغض میکردی و گریه میکردی نمیدونم چرا؟؟؟؟منم اونقدر برات گذاشتمش که تو هم خوشت اومد...همونجا چندتا عکس خوشگلم ازت گرفتیم(منظورم آتلیه ستا)...



تاريخ : دوشنبه 29 مهر 1392 | 0:42 | نویسنده : مامی مرمر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد